قلبم برای تو
قصه منو و غم تو قصه گل و تگرگه ، ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگه..... 
قالب وبلاگ

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

بالاخره روز موعود فرا رسیده بود.

اون روز از صبح که بیدار شده بودم اصلاً اشتها به غذا نداشتم و حالم بد بود

نمی دونم که چم شده بود

مدام حالت تهوع داشتم.سرم گیج می رفت ، انگار روی تمام بدنم آب یخ ریخته بودن.

همه در حال دوییدن و انجام کارها و چیدن سفره عقد بودن ولی من مثل گیج و منگ ها بودم و فقط به همه نگاه می کردم بدون اینکه هیچ حرفی بزنم.

تا اینکه ظهر شد ،باز هم چیزی نخوردم.همه نگرانم بودن ، ولی من حتی نمی تونستم یک لقمه غذا بخورم.

باید می رفتم آرایشگاه .همون طور گیج و منگ لباس هام رو پوشیدم با یکی دو نفر از خانواده هامون رفتم آرایشگاه.

توی آرایشگاه داشتم از شدت سرما می لرزیدم ، همه گرمشون بود ولی من از سرما حتی دندونام به هم دیگه می خورد.

کسی که با من اومده بود آرایشگاه حتی یک لحظه هم از من فاصله نمی گرفت چون احتمال بی حال شدنم بود.

با شکم خالی و داشتن اون همه استرس بعید هم نبود که بیحال بشم.

آخه نمی فهمم چرا من باید اون طوری می شدم.

همه دخترا توی همچین روزی روی پای خودشون بند نیستن ولی من ..........

اگر کسی از ماجرای ما خبر نداشت فکر می کرد که خانواده ام دارن به زور منو شوهر میدن از بس که حالم بد بود.

خلاصه کارم تموم شد و موقع پوشیدن لباس عقدم بود.

چه لحظه رویایی بود ولی حیف که من حتی توان پوشیدن لباس رو هم نداشتم.

فقط ایستادم و بقیه سه چهار نفری تن من لباس پوشیدن.

بعد عششششششششقم اومد دنبالم.

واااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه حس زیبا و چه لحظه قشنگی بود.

اصلاً قابل توصیف نیست.

اولین نگاه عشقم به من رو هیچ وقت یادم نمیره.

Valentine smiley 155با یه حس خیلی قشنگ و مالکانه به من نگاه می کرد و لبخند شادی میزد Valentine smiley 155

شیطنت هم توی چشماش و لُپ های سرخش موج میزد

بعد رفتیم سمت خونه مون

بقیه با ماشین های خودشون دنبالمون اومدند.

رفتیم سر سفره عقد نشستیم و منتظر عاقد شدیم.

کلی عکس و فیلم گرفتیم.

تازه یواش یواش حالم داشت خوب میشد و سرحال میشدم.

انگار فقط عشقم رو کم داشتم که اونم کنارم نشسته بود و با چشمای نازش و لبهای خندونش مدام نگام می کرد بدون اینکه هیچی بگه.

کلی با خانواده گفتیم وخندیدیم ، زدیم و رقصیدیم تا اینکه عاقد اومد.

نزدیکیهای غروب خطبه عقد و محرمیت بین من و عشقم برای همیشه خونده شد و من با اجازه پدر و مادرم گفتم :

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله

و پیوند جاویدان و مملو از عشق ، بین من و تنها عشق زندگیم بسته شد

و حلقه هایی رو که نماد این پیوند جاودانه بود به دست هم زدیم

داشتیم بال در می آوردیم

انگار توی آسمون ها بودیم و داشتیم با هم پرواز می کردیم

اون لحظه دیگه هیچی از خدا نمی خواستیم

حتی یک لحظه هم دست همو ول نمی کردیم.

واااااااااااااای خیلی اون روز و اون لحظات رو دوست دارم.

حتی استرس اون روز رو هم دوست دارم چون بعدش لحظات خیلی قشنگی رو تجربه کردم

Valentine smiley 177ما به هم رسیده بودیمValentine smiley 177

 اون شب رویایی ترین شب زندگیمون بود

 

دلمون می خواست می رفتیم روی یه بلندی می ایستادیم و فریاد می زدیم و می گفتیم :

Valentine smiley 178ما به هم رسیدیــــــــــــــــــــــــمValentine smiley 178

خدا جون ممنونتیم

خدایااااااااااااااااااااا

همه عاشقا رو به همدیگه برسون

این بود داستان عشق ما دو نفر

موضوع : , / بازدید : 257
[ دوشنبه 5 تير 1391 ] [ 2:14 قبل از ظهر ] [ نیلوفر آبی ]

بعد از انجام مرحله نفس گیر آزمایش خون و مثبت شدن جواب آزمایش دیگه رسیده بودیم به مرحله خرید برای عقد و تدارک مقدمات عقد

Valentine smiley 159روزهای خیلی قشنگ و پر خاطره ای بود و از همه مهمتر اینکه خرید باعث شده بود تا ما تقریباً هر روز همدیگه رو ببینیم و این قسمت قضیه خیلی دلچسب تر بود تا خرید کردن.Valentine smiley 159

خلاصه تقریباً هر روز غروب برای خرید می رفتیم بیرون و دیگه دل توی دلمون نبود.

ناگفته نمونه که من همچنان استرس داشتم ولی با این تفاوت که دیگه استرسم از ترس نرسیدن نبود بلکه ترس از شروع یه زندگی جدید بود

Valentine smiley 191ترسم از این بود که می تونم یه زندگی پیش ببرمValentine smiley 191

یعنی من اونقدر بزرگ شده بودم که بتونم نقش یک زن رو ایفا کنم.

Valentine smiley 183واااااااااااااااااااااای چقدر پر استرس بود

اصلاً مهمترین ترسم این بود که آیا ما مال همیم ؟

جفت همیم؟

ما می تونیم یک عمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر کنار هم زندگی کنیم.Valentine smiley 183

آخه به قول بزرگترامون صحبت یک روز دو روز که نبود ، صحبت یک عمر زندگی بود.

micandy_pareja_08

 

موضوع : , / بازدید : 325
[ چهارشنبه 17 خرداد 1391 ] [ 3:29 قبل از ظهر ] [ نیلوفر آبی ]

سلام دوستای گلم.ببخشید که خیلی منتظرتون گذاشتم تا ادامه داستان رو بنویسم.

واما ادامه ماجرا:

بعد از کلی استرس و نذر و نیاز بالاخره روز آزمایش گروه خون فرا رسید و من و عشقم با هم رفتیم آزمایشگاه.

اون روز بارون شدیدی می بارید.

من از استرس داشتم مثل بید میلرزیدم و اصلاً حالم خوب نبود.

عشقم واسه اینکه حال و هوای منو عوض کنه مدام باهام شوخی می کرد و جوک های مربوط به آزمایشگاه و آزمایش دادن برام تعریف می کرد و منو می خندوند

بعد از نیم ساعت نوبتمون شد و رفتیم توی اتاق تا از ما خون بگیرن.

راستی یه چیز رو یادم رفت بگم : من علاوه بر ترس از جواب آزمایش یه ترس دیگه هم داشتم.

اگه بگم بهم نمی خندید..........

ترس از آمپول

من حتی موقع مریضیها هم راضی به زدن آمپول نمی شدم ولی اینبار نمیشد کاریش کرد و باید آمپوله رو میزدم.

داشتم سکته می کردم.

خانومه بازوهامون رو بست و سرنگ رو آماده کرد و همین که به دستم نزدیک کرد من یک جیغ بنفش کشیدم.

همون موقع صدای خنده عشقم بلند شد و گفت :تو از آمپول می ترسی!!!!!!!!!!!!

و بعد با شوخی ادامه داد : کاش زودتر اینو بهم می گفتی تا توی تصمیمم تجدید نظر کنم.

اون همون طور می گفت و می خندید ولی من برعکس از درد آمپول داشتم گریه می کردم.

خلاصه بعد از اینکه از ما خون گرفتن بهمون گفتن یکی دو ساعتی باید منتظر باشید

ما رفتیم توی سالن نشستیم.نیم ساعت که شد دیدیم حوصله مون داره سر میره واسه همین تصمیم گرفتیم تا بازم بدون اطلاع خانواده هامون بریم بیرون و با هم بگردیم(آخرین بیرون رفتن های دزدکی و یواشکی)

آخ که چه کیفی میداد زیر بارون دزدکی بیرون رفتن و گفتن و خندیدن.

انگار بعد از دادن آزمایش یه کمی استرسمون کم شده بود

خلاصه بعد از دو ساعت گشت و گذار برگشتیم آزمایشگاه.

جواب آزمایشمون آماده شده بود.

رفتیم تا جواب آزمایش رو بگیریم که خانومه پرسید کلاس آموزش قبل از عقد شرکت کردید ؟

و ما هم بی خبر از همه جا گفتیم : نه

خانومه کلی سرمون قر قر کرد.

مثل اینکه همون موقع که ما جیم شدیم و رفتیم بیرون ، کلاس آموزشی واسه دخترا و پسرا گذاشته بودن ولی ما از این کلاس پر فیض جا مونده بودیم

البته ما نیازی به این کلاس حوصله سر بر و خسته کننده نداشتیم و بیرون رفتن خیلی بیشتر بهمون چسبید

خلاصه خانومه بعد از کلی قر قر (انگار که اونو از زندگی عقب انداخته بودیم) برگه جواب آزمایش رو داد دستمون.

ولی ما از شدت استرس جرات باز کردنش رو نداشتیم

ولی بالاخره باید باز می کردیم.

برگه رو باز کردیم و دیدیم نوشته: "منفی"

 کلی ترسیدیم و از خانومه پرسیدیم یعنی چی ؟

اونم جواب داد یعنی مشکلی نیست ، مبارکه

با شنیدن این جمله انقدر ذوق زده شده بودیم که نزدیک بود جیغ بزنیم.

بعد با هم رفتیم شیرینی فروشی و یه جعبه شیرینی خریدیم و رفتیم خونه ما

جعبه شیرینی رو با برگه آزمایش دادیم دست بابا و مامانم.

خلاصه یه مرحله خیلی سخت رو پشت سر گذاشتیم و به خیر و خوشی گذشت و خدا مثل همیشه همراهمون بود و ناامیدمون نکرد

خدا جونم خییییییییییییییییییییلی دوستت داریم

موضوع : , / بازدید : 411
[ چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 ] [ 3:46 قبل از ظهر ] [ نیلوفر آبی ]

رها جونم سلاااااااااااااااااااااااام

دوست خوب و با مرام و دوست داشتنی من.

 نمی دونم با چه زبونی ازت تشکر کنم ، از اینکه انقدر به فکرم بودی و همیشه برام کامنت میذاشتی.

رها جون شرمنده بخدا ، ببخش که نگرانت کردم و منتظرت گذاشتم.

 راستش اصلاً حس و حال نت اومدن نداشتم .

حالا اگه خدا بخواد دوباره میام و ادامه داستان رو می نویسم

خیلی دوستت دارم رفیق بی همتای من

рисовать помадой

موضوع : , / بازدید : 94
[ سه شنبه 19 ارديبهشت 1391 ] [ 4:13 قبل از ظهر ] [ نیلوفر آبی ]

تا اونجا گفته بودم که مراسم خواستگاری به خیر و خوشی گذشت و قرار روز آزمایش گروه خون گذاشته شد.

اولش خیلی خوشحال بودم که تا اینجای کار پیش رفتیم و فکر می کردم دیگه تقریباً کارمون داره به نتیجه می رسه ولی همین که حرف از آزمایش خون پیش کشیده شد یهویی انگار ته دلم خالی شد و امیدم رو از دست دادم .همش حس می کردم که خون ما به هم نمی خوره.

یه حس و حال عجیب و ترس وحشتناکی داشتم.

هر روز رو با دعا و نذر و نیاز می گذروندم

خدایا اگه خون ما به هم نخوره چی کار باید بکنیم؟؟؟؟؟

ولی نه جداً باید چی کار می کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آره میشد مثل فیلم ها همین طوری کشکی بگیم خب نخوره ،مهم اینه که ما همدیگه رو می خوایم به خون و این حرفا هم کار نداریم.

ولی عقل یه چیز دیگه می گفت.آخه اگه با خونی که به هم نمی خورد ازدواج می کردیم کی می خواست پاسخگوی چند سال دیگه باشه؟

اصلاً ما هیچی ولی جواب این حس پدرانه و مادرانه رو که در وجود هر کسی هست رو کی می خواست بده؟

اصلاً بچه هم هیچی ، ما می گیم بچه نمی خوایم ولی اگه یه وقتی ناخواسته اومد و مشکل هم داشت چی؟

اون وقت دیگه اصلاً عشق معنایی داشت؟

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا دارم دیوونه میشم.خدایا چی میشه؟

یعنی درست میشه؟

خدایا خودت کمکمون کن.

تا اینجا هوامون رو داشتی ، می دونم که از این به بعد هم هوامونو داری.

اصلاً یه چیزی، اگه اگه اگه واقعاً ما قسمت هم نیستیم و با هم خوشبخت نمی شیم پس یه کاری کن خون ما به هم نخوره و همه چیز همین جا تموم بشه.

ولی نـــــــــــــــــــــــــــه فکرشم داره منو نابود می کنه چه برسه به واقعیتش.

اصلاً خداجونم هرچی خودت صلاح میدونی همون بشه.

اینها فکرایی بود که در عرض یکی دو روز به سرم زده بود و داشت مغزم رو نابود می کرد.

هروقت من و عشقم تلفنی با هم صحبت می کردیم تنها حرف من همین سوالا بود و اون هم واسه اینکه به من آرامش بده می گفت مگه دوره قدیمه!!!!!! ، الان انقدر دارو و درمان هست که باعث میشه خون دو نفر به هم بخوره و از این حرفا

من همون موقع با حرفاش آروم می شدم ولی بعد که تنها می شدم دوباره می رفتم تو فکر.

خلاصه این فاصله سه یا چهار روزه ای که بین خواستگاری و آزمایش خون بود برای ما به اندازه ۴ سال گذشت البته عشقم چیزی بروز نمیداد ولی معلوم بود که حرفایی که می زنه نمی تونه از استرس  خودشم چیزی کم کنه.

ولی هیچی دست ما نبود و باید به اون روز می رسیدیم تا معلوم بشه که چی قراره پیش بیاد.

حرف زدنای تلفنی ما توی این چند روزه و بی قراری هامون برای هم به اوج خودش رسیده بود .........

همه بود و نبودم

انقدر دوستت دارم که داشتنت واسم یه رویای شیرینه و ترس از نداشتنت برام یه کابوس تلخه

خدا جونم

 انقدر التماست می کنم تا بالاخره این رویا رو به واقعیت تبدیل کنی و ما رو به بزرگترین آرزوی زندگیمون برسونی.

خدای من ، نا امیدمون نکن

خدایا فقط از دست خودت بر می آد.

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کمکمون کن

موضوع : , / بازدید : 356
[ 25 بهمن 1390 ] [ 1:3 قبل از ظهر ] [ نیلوفر آبی ]

 

سلام به دوستای خودم.بالاخره بعد از ۱۳ روز غیبت دوباره برگشتم.و اما دلیل غیبتم ، راستش یه مشکلی برام پیش اومده بود که باعث شد چند وقتی نتونم بیام پیشتون ولی الان خدارو شکر بر طرف شد.

توی این مدتی که نبودم بی معرفت ها و با معرفت ها رو شناختم.

بی معرفت ها اونایی بودن که اصلاً نگفتن تو کجایی ؟ زنده ای؟

و اما تنها با معرفت از بین دوستام :رهای عزیزم بود که توی این مدت چندین بار اومد و خبرم رو گرفت که چرا نیستم.

رها جون عاشقتم

ببخشید که نگرانت کردم مهربونم

حالا قهر نکنید همتون رو دوست دارم ولی خدایی بی انصافی نیست که بعد ۱۳ روز بیای و ببینی کلاً ۲۱ کامنت داری.

دیگه به نظر شما دل و دماغی واسه نوشتن می مونه.پس یه کم بیشتر بهم محبت کنید.

مرسی از همتون

من ترتیب داستانی وبلاگم رو با این پست به هم زدم که فقط دلیل غیبتم رو بگم.

حالا از فردا می تونید بیاید برای خوندن ادامه داستان............

http://flower.rozblog.com/

موضوع : , / بازدید : 162
[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 1:43 قبل از ظهر ] [ نیلوفر آبی ]

تا اونجا براتون گفته بودم که شب خواستگاری بود و من کلی استرس داشتم .

توی اتاق نشسته بودم که واسه بردن چای صدام زدن.

چای رو بردم و به همه تعارف کردم و نوبت چایی دادن به عشقم رسیده بود.

  

الهی قربونش برم صورتش چقدر خوشحال بود ، لپاش از خجالت گل انداخته و سرخ شده بود و چشماش از خوشحالی داشت برق میزد و واقعاً چشماش انگار داشت می خندید. 

چایی رو بردم طرفش .مطمئن بودم که همه دارن به ما نگاه می کنن.از نگاه هاشون خجالت می کشیدم.

الهی فداش بشم وقتی چایی رو  بهش تعارف کردم لپاش از قبل هم سرخ تر شده بود و یه لبخند خیلی قشنگ روی لباش بود که به نظر من اون لبخند بلند ترین خنده دنیا بود چون واقعاً شادی توی چهره اش موج میزد ولی به خاطر رسمی بودن مراسم مجبور بود که توی یه لبخند خلاصه اش کنه.

یه کمی هول شده بود و با خجالت دستش رو آورد بالا و استکان چای رو برداشت (البته دلیل خجالتش حضور خانواده هامون بود) و باز هم میشد فهمید که هوله چون وقتی چایی رو برداشت چند بار از من تشکر کرد.

هیچ وقت اون لحظه و اون چهره سرخ و خندون و اون همه تشکر بابت یه استکان چای رو فراموش نمی کنم.

بعد از انجام این رسم پر استرس (چایی بردن) ، رفتم کنار مامانم بین جمع نشستم ( البته مجبور بودم وگرنه اگه دست خودم بود برمی گشتم توی اتاق ، آخه همیشه از اینکه یه عده منو زیر نظر داشته باشن متنفر بودم).

خلاصه............

حرفهای اصلی گفته شد و همگی سر مهریه و چیز های دیگه با هم به تفاهم رسیدن و گل گفتن و گل شنیدن و با شادی و خوشی این شب به پایان رسید.

 در آخر هم روز آزمایش گروه خون رو تعیین کردن.

بالاخره موقع خداحافظی رسید.

وای که چقدر دلم سوخت از اینکه عشقم کنارم بود و با هم توی یه خونه بودیم ولی نتونستیم با هم راحت صحبت کنیم.

راستی یادم رفت بگم : لباسی رو که عشقم اون شب پوشیده بود رو خودم براش انتخاب کرده بودم و گفتم که بپوشه.

                  

خدای من شکرت که امشب به خیر و خوشی گذشت و هیچ اتفاقی که بخواد ازدواج ما رو به تأخیر بندازه پیش نیومد.

آخــــــــــــــــــــــــی خیالم راحت شد. با گذشت این شب یعنی یه قدم بزرگ دیگه برداشته شد و یه مرحله سخت پشت سر گذاشته شد.

             

دیگه باید منتظر روز آزمایش گروه خون می موندیم ، چقدر دوست دارم که اون روز زودتر برسه ، آخه اولین باری بود که قرار بود با اطلاع خونواده هامون با هم بریم بیرون (مهم اینه که با هم باشیم حالا هرجا ، چه توی آزمایشگاه چه توی پارک ). 

             

وای چقدر خوشحالم ، خدا جونم ازت ممنونم که تا اینجای کار همراهم بودی.

میدونم که بعد از این هم باز حواست بهم هست و هیچ وقت تنهام نمیذاری.

خدا جونم خیـــــــــــــــــــــــــلی دوستت دارم.

" من چه سبزم امروز

وچه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه.

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند ، که چه تابستانی ست.

سایه هایی بی لک،

گوشه ای روشن و پاک،

کودکان احساس ! جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست :

مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست.

آری

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی ست ، مثل یک بیشه نور ،مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

 بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی ست ، که مرا می خواند."

قلب من ، خیـــــــــــــــــــــــــــــلی دوستت دارم و برای رسیدن به تو لحظه شماری می کنم.

موضوع : , / بازدید : 364
[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 5:05 بعد از ظهر ] [ نیلوفر آبی ]

[تصویر: heart052.gif]

 همه وجود من

بالا خره بعد از اون همه انتظار کارها یکی پس از دیگری داشت پیش می رفت و مراحل طبق سنت انجام میشد.

اولش عشقم به همراه خانواده اش اومدند خونمون خواستگاری.شب خیلی پر استرسی بود تنم داشت مثل بید می لرزید دلیلش رو نمی دونستم ولی خیلی یه جوری بودم( متوجهین دیگه!!!!!!)

اصلاً دلم نمی خواست جلوی جمع ظاهر بشم احساس می کردم صدای قلبم انقدر بلنده که همه می شنون. 

وای نههههههههههههههههه باید چایی می بردم ولی من حتی نمی تونستم خودم رو سر پا نگه دارم چه برسه به اینکه با یه سینی چای جلوشون ظاهر بشم کاش میشد یکی دیگه ببره.

البته زحمت آماده کردن چای و ریختنشو خواهرم و داداشم کشیده بودن ولی سخت ترین مرحله بردنش بود که باید خودم می بردم.

تو اتاقم نشسته بودم  داشتم یواشکی به حرفاشون گوش می دادم.کمی در مورد مهریه صحبت کرده بودن و چون من و عشقم قبلاً با هم در مورد این مساله صحبت کرده بودیم اونها هم نظر مارو قبول کردن.

اینم بگم که ما شب خواستگاری با همدیگه ، تنها صحبت نکردیم چون قبلاً خودمون خیلی مستقل حرفامون رو زده بودیم و بقیه هم از توافقات ما خبر داشتن و دیگه کسی لازم ندید که ما با هم صحبت کنیم.

اگر هم قرار بود با هم تنها صحبت کنیم ، فقط جوک تعریف می کردیم و می خندیدیم ، چون حرفی دیگه نمونده بود که بخوایم درباره اش صحبت کنیم.

راستی فکر نکنید که مهریه و این جور حرفا خیلی برامون مهم بودا.

 نهههههههههههههههههههههههه اصلاً اینطور نبود ولی ما برای اینکه گره دیگه ای تو کارمون نیفته و این چیزا باعث تاخیر افتادن تو ازدواجمون نشه این امر خطیر رو به عهده گرفتیم.

خلاصه همین طور که فال گوش ایستاده بودم یهو از جا پریدم ، چون در اتاق باز شد و من رو برای بردن چایی صدا کرده بودند.

یعنی من می تونم با این دستای لرزون و پاهای شل چای ببرم؟

الان که دارم اینها رو می نویسم از یاد آوری استرس اون شب سردرد گرفتم .پس فکر کنید اون شب چی کشیدم من؟

خودم رو مرتب کردم و یه سرفه کوچولو کردم و از اتاق بیرون اومدم .

 رفتم تو آشپز خونه ، سینی چایی آماده شده رو دادن دستم ، منم یه بسم الله گفتم و رفتم تو اتاق پذیرایی.

سلام گفتم و از بابام شروع کردم به تعارف و بعد به برادراش تعارف کردم تا اینکه نوبت به عشقم رسید.

موضوع : , / بازدید : 401
[ شنبه 1 بهمن 1390 ] [ 5:34 بعد از ظهر ] [ نیلوفر آبی ]

 

همدم لحظه های تنهاییم

بعد از گذشت ماهها انتظار برای وصال دیگه داشتیم به لحظه رویایی مون نزدیک می شدیم.

دیگه رویاهامون داشت رنگ واقعیت به خودش می گرفت.

ما برای رسیدن به این لحظه خیلی سختی کشیده بودیم ، خیلی حرف شنیده بودیم ، خیلی ها می خواستند ما رو از تصمیمی که گرفته بودیم منصرف کنن ولی ما مقاومت کرده بودیم.

به قول معروف  ما هفت خوان رستم رو رد کرده بودیم تا به این مرحله رسیده بودیم

و دیگه راه زیادی تا هدف نهایی مون نمونده بود

در این میون کسی که بیشتر از همه تو حل این مشکلات نقش داشت و کمکمون کرد ...................

  فقط خدا بود 

خدا بود که گریه های شبونه ام رو شنید و نا امیدم نکرد

خدا بود که به دعاهای عاجزانه مون جواب داد

خدا بود که داشت من و تو رو به هم می رسوند

اگر کمک اون خالق یکتا نبود هیچ مشکلی حل نمی شد

توی اون وضعیت بحرانی حتی فکرش رو هم نمی کردم که روزی دوباره رنگ آرامش رو ببینم ولی به کمک خدا همه چیز خیلی زود به روال عادی برگشت.

وای خدا جون خیلی دوستت دارم

خداجونم تو چقدر مهربونی

تو چقدر بزرگ و بخشنده ای

خدایا از اینکه همیشه نگاه مهربونت رو زندگیمه ازت ممنونم.

تصاویر زیبا سازی وبلاگ www.20Tools.com

دیگه فقط چند روز بیشتر به لحظه موعود باقی نمونده بود

آره فقط چند روز 

دیگه داشتیم به زیبا ترین لحظه زندگیمون نزدیک می شدیم

نزدیک    نزدیک    نزدیک تر   ................

وااااااااای اصلاً باورم نمیشه

یعنی واقعیه

یعنی من خواب نمی بینم

یعنی اینها همش حقیقته

منو تو داریم به هم می رسیم ؟

پس من چم شده  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا دست و پام یخ کرده

چرا جسمم از سرما داره می لرزه ولی از درون دارم آتیش می گیرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من تب دارم .....................  نه

نکنه پشیمون شدم ................ نه دیوونه شدی !!!!!!!!!!!

پس چرا انقدر بی قرارم ؟؟؟

چرا انقدر هیجان زده ام  ؟؟؟

.

.

.

آهان ...........

تازه فهمیدم از شوق رسیدن به تو انقدر بی قرارم

اینا همه از خوشحالی اینه که تو داری برای همیشه مال من میشی

برای لحظه ای که بتونم دستای گرمت رو توی دستام بگیرم دارم لحظه شماری می کنم

دوست دارم با خیال راحت کنارت بشینم و توی چشمات نگاه کنم و از ته دل بگم دوستت دارم

واسه اون لحظه ای که قراره من و تو برای همیشه مال هم بشیم هیجان زده و بی قرارم

         

کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم

کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لب مرگو ببوسم

کمکم کن کمکم کن عشق نفرینی بی فردایی می خواد

ماهی چشمه ی کهنه هوای تازه ی دریایی می خواد

دل من دریاییه چشمه زندونه برام

چیکه چیکه های آب مرثیه خونه برام

کمکم کن       کمکم کن 

 

 خداجون همه عاشقا رو به عشقشون برسون

موضوع : , / بازدید : 161
[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 2:54 بعد از ظهر ] [ نیلوفر آبی ]

 

 تکیه گاه من

بعد از گذشت ماهها همراه با ترس از نرسیدن وبعد هم چطور بیان کردن موضوع برای خانواده هامون و بعد هم اون اتفاقی که اوضاع رو برای مدتی به هم ریخته کرده بود ........

دیگه کم کم داشت همه چی رو به راه میشد و چرخ گردون به وفق مراد ما می چرخید.

روزها و شبها در پی هم می آمدند و می رفتند و ما به لحظه رویایی زندگیمون نزدیکتر می شدیم.

دیگه آرزوهامون داشت به حقیقت تبدیل میشد.

همه دنبال مقدمات کارهامون بودن و ما بی توجه به همه چیز و همه کس تو آسمون ها سیر می کردیم.

معمولاً دخترها این موقع ها دنبال لباس عقد شیک وحلقه گرون قیمت و تجملات هستن ولی جالب این بود که توی اون وضعیت من اصلاْ به این چیزها فکر نمی کردم و تنها خواسته ام رسیدن به تو بود.

واقعاً چقدر همه چی خوب بود .

پس چی میگن ازدواج تو سن پایین بده .کجاش بده؟برعکس به نظر من بهتر هم هست چون توقعات کمتره.چشم و هم چشمی به طور مطلق تعطیله.دلا پاکتر و بی ریاتره.

وچیزی که واسه دختر و پسر مهمه فقط عشقه و عشقه و عشق.

به قول بعضی نویسنده ها :

شام و نهار نون و عشق می خوریم.

شبها به جای بالش سرمون رو روی پای هم میذاریم و می خوابیم.

         

خلاصه همه چیز افتاده بود رو روال و دیگه یواش یواش خانواده ها داشتن ما رو آدم حساب می کردن و فهمیده بودن که ما بالاخره بزرگ شدیم چون دیگه داشتیم تشکیل خانواده می دادیم.

ولی من و تو فقط و فقط به هم فکر می کردیم به لحظه ای که قرار بود من برای همیشه مال تو و تو برای همیشه مال من بشی.

به آینده مون ، به با هم بودن و با هم بیرون رفتن.

ما حتی دیگه اسم بچه مون رو هم انتخاب کرده بودیم.

آخی چه روزهایی بود.یادش به خیر.

  

همدم لحظه های تنهاییم

با هر نفسم بوی تو را می شنوم

با هر تپش قلبم به تو عشق می ورزم

با هر قلم نام تو را می نویسم

با هر صبح بیدار شدن پروردگارم را شاکرم که چون تویی را دارم 

پس همیشه در کنارم بمان

 

موضوع : , / بازدید : 141
[ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 3:11 بعد از ظهر ] [ نیلوفر آبی ]
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آمدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم تا برای تو بمیرم "مهربان من" آمدم ای نازنینم تا به جبران گذشته سر ز پایت بر نگیرم "همزبان من" آمدم تا آنکه باشم تکیه گاه خستگی هات "ای گل نیلوفر من" تا سحر گاهان بپیچد عطر گرم بازوانت در حریم بستر من "مهربان من"
امکانات وب

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

امارگیر حرفه ای سایت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس